بنام خدا

فاذا فرغت فانصب والی ربک فارغب

هنگامیکه از کاری فراغت یافتی بکار دیگر مشغول وبپروردگارت روی کن(قران کریم)

با اتمام کار انتشار کتاب نفسی راحت کشیدم انشب بجای انکه راحت بخوابم تاصبح در اندیشه بودم عجیب است دیگر ارامش از من گرفته شده بود تازه فهمیدم کار شروع شده است در اندیشه تبلیغ کتابم افتادم بهر حال باید مورد مطالعه علاقمندان قرار گیرد  از فردای انروز در صدد کشف راههائی برای تبلیغ ان افتادم از هر که میپرسیدم راه حل را در تبادل لینک ویا پرداخت وجه به برخی سایتها میدانستند اما من انها را نپسندیدم چون با دنیای مجازی چندان اشنانبودم مدتی در دنیای حقیقی مطالعه کردم وفرض گرفتم که من با هزار جلد کتاب در شهر تهران چگونه مشتری پیدا کنم طبیعتا باید بهر کتابفروشی سرزده وچند جلد انرا بامانت بگذارم تا مشتری بیاید وبخرد حالا اگر این کار را در تمام کتابفروشیها انجام دهم میتوان همه علاقمندان در شهر تهران را جذب نمود وبعد نوبت شهرستانها وشاید همه دنیا یکباره از دنیای حقیقی به دنیای مجازی برگشتم ویافتم انچه را بدنبالش بودم چیزی که برای اولین بار در دنیای مجازی اتفاق افتاد...

تادیدار بعد




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 14 دی 1389 | 18:00 | نویسنده : محمد علی به ابادی |

بنام خدا

تلاش برای تکمیل کار دوچندان شد من درگرگان وشهرزاد خانم در تهران پیگیر تایپ بودیم وجالب اینکه بیشترین کار تایپ توسط خود من با یک انگشت صورت میپذیرفت دیگر بهیچ چیز جز پایان کار نمی اندیشیدم تا سرانجام با تکمیل کار کتاب را در ده پست تنظیم وروانه جهان مجازی یا دنیای اینترنت نمودم این کار انچنان باشور واحساس درونی انجام شد که هنوز ان ده پست بدون تغییر تاکنون سرپاست وکمترین ایرادی بران گرفته نشده است  چرا که مسیر وچراغ راه وتوان ازسوی حضرت دوست بود وهمو حافظ کار واین کار بیادگار ماند تا زمانیکه  او بخواهد ومن برای اگاهی کاربران عزیز سایت در ادامه مطلب ان پستها را ارائه خواهم داد

تادیدار بعدی خدا نگهدار



ادامه مطلب

[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 14 دی 1389 | 10:51 | نویسنده : محمد علی به ابادی |

بنام خدا

یکباره بفکر کتابم افتادم  چرا انرادر اینترنت منتشر نکنم؟ عجب فکر بکری؟ اما تایپ بلد نبودم با دخترم در تهران تماس گرفتم او وعده داد در سفر بعدی مرا آموزش دهد هر چه تلاش کرد یاد نگرفتم مگر در این سن میتوان ده تا انگشت را بکار گرفت  ازاو خواستم بخشی از کتاب را خود در تهران تایپ کند وخودم با یک انگشت کار را دنبال کردم از خدا خواستم نه تا انگشت مرا بگیرد وتمام توان را به انگشت اشاره من بدهد واو بجای گرفتن انگشتها توان لازم را به همان انگشت اشاره داد وسر انجام اولین بخش کتاب(آشنائی جامع باقران کریم) در یک پست (مقدمه) راهی دنیای مجازی شد بسرعت علاقمندان به قران کریم جذب آن شدند ومرا تشویق بادامه راه وتکمیل بقیه کتاب نمودند.

تادیدار در پست بعدی

 




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 14 دی 1389 | 10:17 | نویسنده : محمد علی به ابادی |

بنام خدا

در سال 1377 از بانک مرکزی بازنشسته ودر منزل مشغول بکار شدم در کنار کار خانه بمطالعه خود در باره قران ادامه دادم پس از 5سال تلاش محصول کار خود را بصورت کتابی در اوردم کتابی که در نوع خود بی نظیر بود وازحهت اختصار وجامعیت بی همتا برای انتشار ان بهر دری زدم از دفتر رهبری تامرجعی در قم اما بجای نتیجه گیری نسخه کتابم درقم مفقود شد نومید شدم و کار را رها کردم وکتاب را بگوشه ای افکندم وامور را به خداوند سپردم دوسال اینگونه گذشت  تا اینکه یک روز.....

 




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 13 دی 1389 | 16:38 | نویسنده : محمد علی به ابادی |

بنام خالق مهر

باسلام وخوش آمد به مدیریت محترم سایت که با ابتکاری نوین وارد دنیای مجازی واینترنت شدند پیشاپیش بایشان تبریک گفته وبرای وی وسایتشان موفقیت ارزو میکنم.

اما بنده درکار اینترنت عمر کوتاهی (کمتر از دوسال) دارم ودر این مدت کوتاه ره صدساله را طی کردم که در پستهای بعدی شرح مختصر ان برای کاربران عزیز این سایت خواهد آمد اماهدف بنده بیشتر مطرح نمودن نقش فرزندم یعنی شهرزاد خانم است که مرا با تشویق های صادقانه خود عبور از سنگلاخ های دشوار دنیای مجازی را بر من آسان نمود گر چه سن ایشان با چارچوب ضوابط سایت مطابقت ندارد اما فرزندان در هر سنی که باشند برای پدر ومادر همان کودک بازیگوشند .گویا هیچگاه برای پدر ومادر فرزندان ازدوران کودکی خارج نمیشوند در پست بعدی شمارا دیدار خواهم نمود.




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 13 دی 1389 | 15:43 | نویسنده : محمد علی به ابادی |

بنام خدا

ان روزیکشنبه اول اردیبهشت 1387 بود در شهر گرگان در منزل نشسته بودم دخترم شهرزاد خانم روز پیش از تهران برای دیدار خانواده به گرگان امده بود در اندیشه بودم که دست پر محبت او بر شانه هایم نشست  وگفت پدر تولدت مبارک هرگز این جمله را تاپایان عمر فراموش نمیکنم  وبعد ادامه داد که برایت هدیه ای اورده ام( یک وبلاگ ویک دامنه) من چیزی نفهمیدم چون با کامپیوتر واینترنت آشنا نبودم اما تشکر کردم

بعد پرسیدم وبلاگ چیست؟ دامنه یعنی چه؟ واو کمی توضیح داد....... ومن چیزی نفهمیدم دوماه بدین منوال گذشت تا اینکه جرقه ای در ذهنم زده شد واین همان نور ی بود که راه اینده مرا نشان داد.




[ موضوع : ]
تاريخ : 12 دی 1389 | 14:15 | نویسنده : محمد علی به ابادی |
صفحه قبل 1 صفحه بعد